فرشته ام سلام
من و دلتنگی...
ملالي نيست جز سرخي گونه ي ميخك هاي كنار حوض ملالي نيست جز گلبرگ هاي پريشان وعرق كرده ي داودي هاي اطراف باغچه ملالي نيست جز رنگ هاي درهم ريخته ي بال هاي پروانه ي نشسته بر گل هاي حياط تاديروز، گمان مي كردم فرشته اي ازكنار ميخك گذشته و به او سلام كرده و ميخك در جوابش گفته : فرشته ام سلام! و فرشته در جواب گونه ي او را بوسيده و اكنون گونه اش سرخ از شرم بوسه ي اوست. تا ديروز، گمان مي كردم فرشته اي از كنار داودي گذشته و به او سلام كرده و داودي در جوابش گفته : فرشته ام سلام! و فرشته در جواب گلبرگ هاي او را بوئيده و اكنون گلبرگ هايش پريشان و عرق كرده از گرمي نفس اوست. تا ديروز، گمان مي كردم فرشته اي از كنار پروانه گذشته و به او سلام كرده و پروانه در جوابش گفته : فرشته ام سلام! و فرشته در جواب بال هاي او را نوازش كرده و اكنون رنگ بال هايش مست و در هم ريخته از محبت نوازش اوست. ... امروز... ملالي نيست جز خواب هاي تعبير نشده ي گل ها و پروانه ي حياط ملالي نيست جز چراغ خاموش اتاق و سردرگمي شب پره ي چاق! ملالي نيست جز شعرهاي ناتمام وبي تابي مدام خودنويس بي جوهر مانده ام بر برگ سپيد ايام. ملالي نيست جز قرعه اي كه بر من فتاد و بغض در گلو و فرياد. ... ... اگر از حال ما جويا باشيد ، حال ماخوب است اما تو باور نكن. و ملالي نيست جز ... استادى
در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه
ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم. نگاه تو به خواب خواهم رفت. چشمهايم را خواهم بست و چهره ام را به سمت ديوار خواهم گرداند و فکر خواهم کرد و فکر خواهم کرد و به تو فکر خواهم کرد .... بی تو دچار بی رنگی شده ام...! کاش برای همیشه روحم در رنگها شسته میشد کاش غروب آفتاب میشکست و رنگين کمان را می نوشیدم . کاش ... این جهان بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم ايد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن لحظه اي چند بر اين آب نظر کن آب ايينه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمناي تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم بازگفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت اشک در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم ايد که دگر از تو جوابي نشنيدم پاي دردامن اندوه کشيدم نگسستم نرميدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم
سلام ، نمي دونم علت اينكه آدم برداره ترانه آخر يه سريال رو بنويسه و اسكن كنه و بعد بذاره توي وبلاگش ، چي مي تونه باشه؟ خوب ،شايد از عواقب بيكاري توي اداره باشه!!!! ستاره....
استاد گفت: من هم بدون
وزن کردن، نميدانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين
ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نميافتد.
استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى ميافتد؟
يکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد ميگيرد.
حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد
ديگرى جسارتاً گفت: دستتان بيحس ميشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار
ميگيرند و فلج ميشوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه
شاگردان خنديدند.
استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات ميشود؟ من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است.
اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانيترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.
اگر بيشتر از آن نگهشان داريد، فلجتان ميکنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.
به
اين ترتيب تحت فشار قرار نميگيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار ميشويد و
قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش ميآيد، برآييد!
ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است

مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است ...
به من نگاه کن !
بگذار من
ــ در سکوت صدای نگاه تو ــ
تراژدی مرگ همه ی فریادها را
تجربه کنم ...

پر از صدای حرکت
پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تو را می بافند .......
![]()
| Design By : Pars Skin |

